۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

من و سگ همسایه



خدا کند که چشمتان به جمال هیچ سگی روشن نشود حتی سگ اصحاب کهف که به قول شاعر« چند روزی پی مردم گرفت و آدم شد». من مانده ام که چرا این سگ ها آدم نمی شوند. آخر او دوسه نفر را دید و ادم شد . اینها که هر روزه می بینند.
خلاصه از آنجایی که این جانب از تنبلی مفرط دررنجم وبا آنکه از آن بیزارم اما دل کندن از آن برایم سخت دشوار است و گفته بودم که کورس می روم و با تنبلی در جنگم . اما بازهم امروز حریفم بر من غالب شد و مجبورم کرد که به اصطلاح اهل فن کمپیوتر راه shortcut  را برگزینم .
لاجرم راه پشت بام منزل داما شریفمان را در پیش گرفتم . اخر از آنجا راه کوتاهی به طرف سر منزل مقصود هست. بی خبر مشغول پیمودن سراشیبی به طرف بالا بودم که ناگهان سگ همسایه لطف فرمودند و بی خبر بر سر من پارس کردندکه زهرام ترکید . سرجایم خشکم زد اما دمم گرمثل طبقه جنس مخالف راه فرار در پیش نگرفتم بلکه مثل شیر ژیان ایستادم . راستش شیر ژیان که نه بلکه شیر پاستوریزه بگم بهتره چون دست وپایم مثل بید میلرزید .
رستم وار چند سنگی به طرفش روانه کردم اما به او نخورد که بماند بلکه صدایش را بلندتر هم کرد و من هم ترسم افزونتر گشت.خواستم چون روبهان فرار کنم وجان بی مقدار خود را سالم بدر ببرم اما نمی شد چون در آن سراشیبی دویدن امکان نداشت. در همین حین یادم از گفته رئیس جمهور اسبق ایران جناب خاتمی آمد که گفتگوی تمدن ها را بر سر زبانها انداخته بود.
گفتم شاید این حیوان زبان بسته آن را شنیده باشد . پس تصمیم گرفتم راه گفتگو با سگ نه چندان مهربان را درپیش بگیرم .
گفتم آخر سگ عزیز، همسایه مهربان من که به تو کاری ندارم . ما با هم همسایه ایم . بزا برم کلاسم دیر شده تورو خدا برو کنار من فقط می خوام رد شم.
دیدم ایستاده پارس کنان فقط به من نگاه می کند .گفتم آخه دیوانه تو چقدر خری اینجا افغانستان است او ایرانی نمی فهمد پس وطنی چنین گفتم:او کوته اوسو شو که ما بوروم کورس مه دیر شده مه کی قد استو کار ندرم بل بوروم. اما همچنان به من ذل زده بود چشم از من بر نمی داشت اما دیگر پارس هم نکرد . من هم که اوضاع را آرامتر یافتم دلیتر شدم و گفتم یا امروز از همین مسیر می روم یا نه .به سگ هم گفتم یا تو روی من رو کم می کنی یا من روی تو رو . چند دقیقه ای به سکوت بین من سگ گذشت با چشم مراقب حرکات همدیگر بودیم که آخرالامر سگ تسلیم شد ومحتاطانه کنار رفت . من هم پیروزمندانه به مسیر خویش ادامه دادم و همچون سرداران فاتح با غرور ادامه مسیر دادم و گفتم من آنم که رستم بود پهلوان وسنگ هایی را که در مشت ذخیره کرده بودم تا در موقع مناسب نثار جان سگ بیچاره کنم . انداختم و رفتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر